عماد الدين حسن بن علي الطبري
171
مناقب الطاهرين ( فارسي )
گويند كه : صحابه با رسول گفتند كه : يا رسول اللّه ، قلع باب خيبر از على عجب بود ، امّا طرفى ديگر را كه نگاه داشت كه مسلمانان از آنجا گذشتند عجبتر است . رسول ( صلعم ) گفت : تو عجب در دست ديدى . عجب در پاى وى ببين . راوى گويد كه : آن حضرت در زير در رفته بود و در بر سر دست گرفته . چون به پاى وى نگاه كردم ، معلّق يافتم ميان هوا . گفتم : يا رسول اللّه ، پاى وى عجبتر كه معلّق است ! رسول ( صلعم ) گفت : نه معلّق است ، بلكه بر پر جبرئيل ( ع ) است . ابو رافع گويد كه : علىّ مرتضى ( ع ) در بعضى حصون خيبر حرب مىكرد ، يهوديى ضربتى بزد و سپر از دست آن حضرت بيفتاد . آنجا درى بود از حصنهاى قلعه . و خيبر را حصنهاى بسيار بود . امير المؤمنين عليه السّلام دست كرد و درى بر كند و به دست گرفت و مىگردانيد چنان كه سپر گردانند . تا چون فارغ شد ما هشت تن برفتيم تا آن در را بجنبانيم نتوانستيم . امير المؤمنين ( ع ) گفت : من گرانى آن در چنان يافتم كه گرانى سپر خود . و به آخر عهد هفتاد كس رفتند تا آن در را به جاى خويش برند نتوانستند . آنگه رسول ( ص ) آغاز كرد و آن حصنها مىگشود . و قرب پانزده روز حصن قموص بگشاد - و آن حصن سلّام بن ابى الحقيق بود - و غنيمت بياورد . و صفيّه بنت حيىّ بن اخطب را بياوردند با زنى ديگر . چون لشكر بر قتلى بگذشتند ، جمله قرابات خويش ديدند ، خاك بر سر كردند و رويها خراشيدند . رسول ( صلعم ) آن را كه همراه صفيّه بود گفت : اين شيطان را از دور گردانيد و رداى خويش بر سر صفيّه انداخت . مردم را معلوم شد كه رسول ( ص ) وى را برگزيد به خاصّهء خود .